فرزندانمان محراب ، ملیکا و متین
قالب وبلاگ

حدودا دو سه ماهي هست كه بابايي قصد داره پرايدش رو بفروشه و يه ماشين بهتري بگيره .

يه جورايي با پرايد وقتي مياد توي راه اذيت ميشه . خيلي به دوستاش و بنگاه ها سپرد كه ماشين خوبي براش پيدا كند .

بلاخره يه روز صبح وقتي اداره بود به بابايي زنگ زدم كه حالش رو بپرسم . ازش پرسيدم محسن    كجايي ؟ مغازه كه نيستي ، راستش رو بگو . بابايي گفت يه ماشين خوب مشهد سراغ دارم اومدم اگه قسمتمون باشه معامله كنم . اولش خيلي ناراحت شدم كه بابايي از قبل بهمون نگفته بود كه داره ميره مشهد . اما توي دلم خوشحال شدم كه بالاخره ماشينش رو داره عوض ميكنه .

بله بابايي يه SD سفيد رنگ خريده بود و پرايدش رو كه خونه گذاشته بود و با ماشين جديدش برگشته بود خونه .

بابايي آخر هفته كه اومده بود پيشمون نزديكاي خونه كه رسيده بود به گوشي زنگ زده بود كه بيان بيرون ، بريم يه دوري تو خيابونا بزنيم . خلاصه حاضر كه شديم محراب زودتر رفت دم در حيات . صداش زدم محراب بابايي اومد ميگه نه ...

من رفتم دم در ديدم بابايي تو ماشينه . آقا محراب بابايي رو توي ماشين جديدش نشناخته بود . وقتي رفتيم سوار شديم همگي باهم از خوشحالي خنديديم ..........

همسر مهربانم و فرزندان عزيزم خوشحالم كه شاديهاتون رو با چشمانم ميبينم و اينهاست كه به من اميد ميده .

[ پنجشنبه 23 / 3 / 1392 ] [ 12:49 ] [ مادر ] [موضوع : ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ رو ایجاد کردم تا خاطرات و حرفهای قشنگ و عکسهای زیبا ثمره های زندگیمون رو بنویسم و با گذر زمان و فراموش شدن بعضی از خاطرات دوباره به این وبلاگ بیام و اونها را با عزیزانم مرور کنیم .
پيوندهای روزانه
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 14
بازدید دیروز : 106
بازدید هفته گذشته : 229
کل بازدید : 90618
آرشيو مطالب
امکانات وب

كد موسيقي براي وبلاگ

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


تماس با ما
کدهای عکس و تصویر