محراب محراب ، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره
ملیکاملیکا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره
متینمتین، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

فرزندانمان محراب ، ملیکا و متین

حاملگی مامانی

روز یازدهم شهریور بود که متوجه شدم حامله هستم . یه جورایی خوشحال بودم و یه جورایی ناراحت به خاطر ملیکای گلم که هنوز خیلی خیلی کوچیکه و نیاز به مراقبت داره . اما خوب کاری که شده بود . توکل به خدا ... منم که بدجوری بد ویار هستم در عوض اینکه وزن اضافه کنم وزنم کم میشه . حوصله اصلا ندارم . نفسم خیلی خیلی تنگ میشه و نمی تونم چیزی بخورم . برای همین تصمیم گرفتم که دیگه به ملیکا شیر ندم . خلاصه ٢٥ شهریور بود که تصمیم جدی گرفتم و تا آخر هفته فقط شبها شیر می خوردی عزیز مامان . از هفته جدید مادرجون گفت دیگه بهت شیر ندم و و تا وسطای هفته تا صبح ما رو بیدار داشتی و منم که حالم خوب نبود خیلی برام سخت بود که بغلت کنم و یا روی پام بزارم و تکون بدم . ...
14 مهر 1392

مدتی که گذشت

سلام گلای زندگی . خوبین عزیزای من . میشه گفت که حالتون خوب نیست دو تاییون بدجوری سرما خوردین . توی این مدت یا درگیر برنامه های که داشتیم بودم و یا حالم خوب نبود که بتونم خاطرات عزیزانم رو حک کنم . اتفاقات قشنگی که توی این مدت پیش اومده رو : ***ازدواج دایی غلامرضا به تاریخ هشتم شهریور ٩٢ . ***ازدواج خاله سمیه به تاریخ سی و یکم شهریور سال هزار و سیصد و نود و دو . *** رفتن گل پسرم به مدرسه .  
14 مهر 1392

تشكر و سپاس فراووووووووووووان

سلام دوستان عزيز وبلاگي و غير وبلاگي   ممنون از همگي بخاطر راي دادن به دخملم مليكا . با اينكه دخترم برنده اين مسابقه نشد اما رقابت خيلي خوب و هيجاني بين ني ني ها بود مليكا حدودا 114 راي جمع كرد . ممنون از همه دوستان ...
27 مرداد 1392

ني ني شكمو

  به ني ني شكموي من راي ميدين ممنون كه به ني ني من راي دادين .     دخمل گلم دوست داشتم عكساي ماست خوردنت رو براي مسابقه ني ني شكمو بزارم متاسفانه عكسا تو لپ تاپ بابايي بود و نشد كه نشد                               ...
2 مرداد 1392

دخملي وقتي قهر مي كنه

محراب وقتي به حرفاش گوش نمي كني و بهش جواب نه ميدي زودي قهر ميكنه ميره توي اتاق خواب و پشت در گريه مي كنه . همين كه صحبت ميكنيم ساكت ميشه و به حرفا گوش ميكنه . دخملي هم جديدا وقتي چيزي رو بهش نميدي يا ازش ميگيري زودي قهر ميكنه و ميره توي اتاق خواب و در رو ميبنده و گريه مي كنه و همين كه صداي حرف زدن ما رو ميشنوه ساكت مي شه .   ...
1 مرداد 1392