حاملگی مامانی
روز یازدهم شهریور بود که متوجه شدم حامله هستم . یه جورایی خوشحال بودم و یه جورایی ناراحت به خاطر ملیکای گلم که هنوز خیلی خیلی کوچیکه و نیاز به مراقبت داره . اما خوب کاری که شده بود . توکل به خدا ... منم که بدجوری بد ویار هستم در عوض اینکه وزن اضافه کنم وزنم کم میشه . حوصله اصلا ندارم . نفسم خیلی خیلی تنگ میشه و نمی تونم چیزی بخورم . برای همین تصمیم گرفتم که دیگه به ملیکا شیر ندم . خلاصه ٢٥ شهریور بود که تصمیم جدی گرفتم و تا آخر هفته فقط شبها شیر می خوردی عزیز مامان . از هفته جدید مادرجون گفت دیگه بهت شیر ندم و و تا وسطای هفته تا صبح ما رو بیدار داشتی و منم که حالم خوب نبود خیلی برام سخت بود که بغلت کنم و یا روی پام بزارم و تکون بدم . ...
نویسنده :
مادر
11:02








