محراب محراب ، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره
ملیکاملیکا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره
متینمتین، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

فرزندانمان محراب ، ملیکا و متین

یک روز خوب

امروز چهارشنبه با هم تو خونه تنهای تنهاییم همگی رفتن خارج از شهر ، تا ساعت 10/30 شب با هم بازی می کردیم به من گفتی : مامانی هیس نوید خوابه ، بعضی اوقات از تنهایی و سکوتی که تو خونه بود می ترسیدم اما دلم خوش بود که کنارم هستی ، از بس بازی کردی خسته شدی گذاشتمت روی پام خوابت برد یه ده دقیقه بعدش بابات اومد موقع شام خوردن بیدار شدی و آب می خواستی که بهت آب دادم باباتم دیدی اما از بس خوابت میومد عکس العملی نشون ندادی خلاصه صبح ساعت 30/6 بیدار شدی ، چشمت که به بابات اوفتاد خوشحال شدی صبحانه که خوردیم بابات منو رسوند اداره ، چون کسی خونه نبود که نگهت داره بابات مجبور شد هر جا میره شما رو با خودش ببره ... دوست داشتم منم پیشتون بودم . خیلی خو...
31 تير 1389

اینم یه مدل خوابیدن

وقتی می خوابی ماشین باید تو دستت باشه ، توپت باید زیر پاهات باشه که بخوابی ،  وقتی هم که می خوابی بین خوابت یک دفعه می گی ماشینو بده به من .
12 ارديبهشت 1390

دل تنگی برای باباییی

دیروز وقتی از اداره رسیدم خونه ، عزیز مامان گریه می کردی و بهونه گیری می کردی ، همه ناهار می خوردن نذاشتی من یه لقمه به راحتی بخورم چون چیزی از خوردن غذا نمی فهمیدم از سر سفره پا شدم بغلت کردم بردم تو اتاق خواب که بخوابونمت خلاصه بعد از اونهمه گریه و زاری گذاشتمت روی پامو دو سه دقیقه بعد خوابیدی یه 20 دقیقه خواب بودی که بلافاصله شروع به گریه کردی و بابایی تو صدا می زدی همه رو از خواب بیدار کردی اومدن تو اتاق خواب که ببینن چرا ساکت نمی شی ، بابابزرگت گفت حاضرش کن ببرمش بیرون ، نمی ذاشتی حاضرت کنم لباساتو برداشتم تو ماشین حاضرت کردم بردیمت بیرون دور دادیم و کارامونو هم انجام دادیم از اونجا رفتیم خونه دایی هاشمت چون دعوتمون کرده بود این دفعه سو...
12 ارديبهشت 1390

تولد بابایی

سه شنبه 27 تیر ، تولد بابایی ، حیف که بابایی پیشمون نیست ، نمی تونیم براش یه جشن کوچولوی سه نفری بگیریم ، یه کادو خریدم یه متن خیلی قشنگ هم برای بابایی درست کردم و روی کادوش زدم انشاء الله امروز 31/4 که بابایی بیاد، بهش هدیه می دیم تولدشو تبریک بگیم . محراب بابایی الان رفته تو 30 سال ... ...
20 دی 1390

مسافرت مشهد

من و همسرم و پسر گلم محراب به همراه پدر شوهرم که دایی من هم می شه ساعت پنج و نیم عصر روز پنج شنبه 17/4/89 راهی مشهد شدیم جاده خیلی شلوغ بود سبقت گرفتن از ماشینا خیلی سخت بود ، ساعت 11 شب رسیدیم مشهد محمد امین پسر عمو محراب ، پسرمو صدا می زد که با هم بازی کنن اول محراب از عموهاش و محمد امین خجالت می کشید بهر حال محمد امین دست محراب رو کشید و رفتن یک کنار و با هم بازی می کردن محمد امین در بین بازی کردنش محراب رو اذیت می کرد محراب هم که خجالت می کشید صداش در نمی اومد عمو مرتضاش مواظب بود و به محمد امین می گفت محرابو اذیت نکن تا ساعت یک شب بیدار بودیم چشمامون قرمز شده بود خلاصه خوابیدیم و صبحش رفتیم خواجه ربیع آخه مادر شوهرم حدودا 12 ، 13 س...
20 دی 1390

تشکر از زحمات بابایی

سلام محسن جان و بابایی محراب من و محراب تصمیم گرفتیم از زحماتی که برای ما و زندگیمون می کشی ازت تشکر کنیم ان شاء الله که سایت بالای سر من و محراب تا ابد باشه . الهی آمین این شاخه گلم ناقابل از طرف من و محراب ، قابل شما رو نداره   ...
11 تير 1389

یک کلام

سلام محسن جان و بابایی محراب من و محراب تصمیم گرفتیم از زحماتی که برای ما و زندگیمون می کشی ازت تشکر کنیم ان شاء الله که سایت بالای سر من و محراب تا ابد باشه . الهی آمین این شاخه گلم ناقابل از طرف من و محراب ، قابل شما رو نداره ...
11 تير 1389

نمکیییییه

یه روز که تو حیاط بازی می کردی صدای نمکی رو شنیدی و سریع می ری تو خونه و در رو می بندی ، من وقتی از سر کار اومدم خونه ، مادرجونت برام این موضوع رو تعریف کرد تا یه مدتی وقتی اذیت می کردی و می رفتی تو حیاط می گفتم محراب نمکی اومد میومدی تو خونه ، یه روز تو ظهری می خواستم بخوابونمت فضولی می کردی من پامو زدم به تختخواب و گفتم محراب نمکی اومد ، اومدی پیشم و گفتی مامان پانو نزن به تختخواب ، بله آقا محراب دیگه نمی شد گول زد . بعضی مواقع به تخت یا در یا هر چیزی که صدا می کرد لگ می زدی و می گفتی مامانی نمدی اومد ( به نمکی می گفتی نمدی ) و می پریدی تو بغلمو می خندیدی . ...
10 تير 1389