خرید کفشت
یه روز با خالت رفتیم بازار تا برا روز مادر کادو بخریم یه جفت کفشو در یه مغازه دیدم ازش خوشم اومد بردمت تو مغازه ، یک لنگو برداشتم و پات کردم می خواستم از پات در بیارم که نذاشتی و شروع به گریه کردن کردی خلاصه هر کار کردم کفشو از پات دربیارم نداشتی تا اینکه خالت گفت خوب حالا که نمی زاره در بیاری براش بگیر ماهم برات اون کفشا رو گرفتیم از خوشحالی دو سه قدم راه رفتی نمی ذاشتی حتی دستت رو بگریم بعدشم خسته شدی خواستی بغلت کنم .
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی




خرید کفشت
