محراب محراب ، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره
ملیکاملیکا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره
متینمتین، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

فرزندانمان محراب ، ملیکا و متین

خوشا بحالش

دیشت دایی غلامرضا اومد خونه مادرجون ، وقت خواب که شد بهت گفتم بیا پیش بابایی بخواب و شما گفتی نه می خوام پش داییم بخواببم ، خیلی بهت اسرار کردم ولی قبول نکردی و رفتی پیشش خوابیدی ، مادرجون صدا زد و گفت محراب خوابیده بیا ببرش ، منم اومدم و آوردمت پیش خودم ، همین که گذاشتمت پاشدی و گفتی میخوام پیش داییم بخوابم ، بابایی دستش رو روی صورتش گذاشت و مثلا گریه می کرد و می گفت محراب منو دوست نداره ، از کنار در برگشتی و اومدی پیش بابایی و بغلش کردی و خوابیدی ، یکی دو ساعت بعد با گریه پاشدی و گفتی مامانی ، بابایی میخوام پیش داییم بخوابم ، منم پاشدم و بردمت پیش داییت و شما هم تو بغلش خوابیدی .... خوش بحال داییت که این همه دوستش داری ... ...
6 آبان 1391

عید قربان

عیدتون مبارک . و خوشحالم که بابایی هر جوری که بود خودشو رسوند پیشمون     ...
5 آبان 1391

6 ماه مرخصی تموم شد ...

سلام 6 ماه مرخصی زایمان رو رفتیم پیش بابایی و این مدت این همه زود گذشت روزای خیلی خیلی خوبی بود ولی افسوس که زود تموم شد ظهر ها و شب ها منتظر بابایی بودیم که از سرکارش بیاد و انگار وقتی بابایی میومد خونه ، چشمامون روشن می شد آخه از صبح تا شب من و شما و ملیکا تو خونه تنها بودیم . روز جمعه بعد از اینکه نهار خوردیم با بابایی خداحافظی کردیم شما که از ذوق رفتن به خونه مادرجون از ماشین پیاده نمی شدی که حتی با بابایی خداحافظی کنی . توی راه چشمام پر اشک بود و بابابزرگ هم که آهنگ غمناک گذاشته بود و اصلاٌ نمی تونستم گریه نکنم و هر لحظه یاد خاطرات شیرین 4 نفریمون میوفتادم بیشتر گریم می گرفت . شبای پنج شنبه یه فرش و وسایل شام رو بر...
26 مهر 1391

مامانی پول بده

توی ماه رمضون نوید یک هفته اومد پیشمون شما که خیلی خیلی خوشحال بودی چون یه همبازی داشتی اونم نوید که این همه دوستش داری ، یه روز به نوید پول دادم و با هم دیگه رفتین سوپری و برا خودتون خوراکی خریدن ، از اون روز به بعد ازم میخوای بهت پول بدم و تنهایی بری سوپری ، اگه که بهت پول ندم قهر می کنی و میری توی اتاق خواب گریه می کنی ، منم بخاطر اینکه این عادت رو از سرت بیرون کنم مجبورم بهت بی محلی کنم ....   مامانی از اون پولا که رنگش سبزه می خوام . ...
26 مهر 1391

ب ب

امروز برای اولین بار ملیکا گفت ب ب صدای ملیکا رو با گوشی ضبط کردم و به بابایی زنگ زدم و گوشی موبایل رو روشن کردم که بابایی صدای ب ب ملیکا رو بشنوه . وای چه ذوقی کردم وقتی ملیکا ب ب می کرد ....   ...
15 مهر 1391

ملیکا

امروز ساعت 7 شب ملیکا برای اولین بار غلت زد و خودشو به شکم کرد و بخاطر اینکه نمی تونست خودشو تکون بده عصبانی شد و گریه کرد دوتا دستشو مشت می کنه و میزاره توی دهنش و بعضی از اوقات هم دو تا از انگاشتاشو و جدیدن هم دهنش رو مزه می کنه . الهی قربونت بشم مامانی    ...
16 مرداد 1391

چی بهت بگم آخه ......

یه شب بابایی وقتی از مغازه اومد سه تا خربزه دستش بود و گفت یک وانتی که از روی باسکول داشت رد می شد زد به ماشینم و برای همین این سه تا خربزه رو به خاطر خشی که روی ماشین افتاد رو بهم داد و این حرفای بابایی تو ذهنت مونده بود از اون موقع به بعد هر وقت بابایی دو دستش خربزه بود بهش می گفتی بابایی باز آقای وانتی زده به ماشینت و دوباره بهت خربزه داده آره !!!! یه شب دلمه داشتیم و به بابایی گفتم بریم امامزاده وسایلا رو برداشتیم و رفتیم ده دقیقه بعدش یک اتوبوس اومد و دو سه نفرشون موکت آوردن و نزدیک ما پهن کردن و سفره انداختن و بقیه مسافرا وقتی از زیارت اومدن نشستن سر سفره داشتن شام میخوردن یکی از همون آقاها دو پرس غذا برامون آورد بابایی قبول نمی کر...
16 مرداد 1391