محراب محراب ، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره
ملیکاملیکا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره
متینمتین، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

فرزندانمان محراب ، ملیکا و متین

خدا منو ببخشه

از روزي كه برامون مهمون اومده اخلاقت يه خورده عوض شده خيلي بهونه مي گيري ، گريه مي كني ، كمد اسباب بازي هاي نويد تو خونشون جا نميشد و گذاشتن توي زيرزمين ، بچه ها ميرن تو زيرزمين و اسباب بازي ميارن تو خونه ، شما و بقيه بخاطر اسباب بازيا با هم دعوا مي كنين . من كه نمي تونم به بچه ها چيزي بگم ، اگه بچه ها بهت بزنن ، از خودت دفاع نمي كني و مي زني زير گريه ، منم باهات دعوا مي كنم و مجبورم دست شما رو بگيرم ببرمت تو اتاق خواب و در اتاق رو روت ببندم ، اين همه صدام مي زني ، گريه مي كني و من بهت توجه نمي كنم . وقتي مي بيني بهت توجه نمي كنم مياي تو بغلم و منو بوس مي كني ، مي گي ماماني من كه دوستت دارم شما چرا منو دوست نداري . دلم مي خواد همونجا بزن...
7 فروردين 1391

نوروز 91

                بعد از سال تحویل همگی رفتیم مزار شهدا تا برای مادر و پدر مادرجون و پدر و مادر و خواهر بابابزرگ فاتحه بخونیم و بعدش برگشتیم خونه و آماده شدیم که بریم طبس ، از اول عید تا چهارم عید طبس بودیم و بهمون خیلی خوش گذشت و فقط جای دایی مهدی ، عمو علی و عمو مهدی خالی بود .     ...
5 فروردين 1391

دست شما درد نكنه

روزايي كه مي خوايم بريم عيد ديدني ، وقتي لباساتو تنت مي كنم ،  تو گوشم مي گي : ماماني دست شما درد نكنه ، مي گم چرا ماماني : مي گي آخه برام لباس خريدي ، شلوار خريدي .  
5 فروردين 1391

عيد نوروز

ارباب خودم سامیلی علیکم                       ارباب خودم سرتو بالا کن ارباب خودم منو نیگا کن                   ارباب خودم لطفی به ما کن ارباب خودم سامیلی علیکم                       ارباب خودم اخماتو وا کن ارباب خودم بزبز قندی                ...
1 فروردين 1391

بالاخره مشخص شد

عزيز مامان بالاخره اسم آبجي شما هم مشخص شد ، سعي كرديم فعلا به كسي نگيم كه ان شاء الله وقتي دنيا بياد اون موقع بگيم اما خوب اسمش       ديشب گفتي ماماني بزار بابايي بخوابه ، ماشين بابايي رو برداريم بريم آبجي رو از بيمارستان بياريم .   ...
25 اسفند 1390

آخر هفته

روز پنج شنبه ساعت 2 سوار اتوبوس شدم که بیام پیش شما ، بابابزرگ منو رسوند ترمینال و ساعت 6 رسیدم طبس ، شما و بابایی سوار ماشین منتظرم بودین ، نمی دونی چقدر خوشحال بودم وقتی دیدمتون ، توی ماشین هی بهم دیگه نگاه می کردیم و از خوشحالی می خندیدیم .  ازم سوال کردی : مامانی دلت برام یه زره شده نه      آره عزیز مامان ، رفتیم خونه ، بابایی چایی رو آماده کرد و من و شما با هم دیگه شامو آماده کردیم . یه عالمه برام حرف زدی ، از پیشم تکون نمی خوردی . بابایی گفت ببین چقدر خوشحاله که اومدی . لحظه های خوبی بود بعضی اوقات یاد روز شنبه میوفتادم که می خوام از پیشتون برم ، فرداش رفتیم امامزاده حسین بن موسی کاظم...
26 دی 1390

حرفای قشنگت

طبس که بودم برای بابایی گفتم که محراب دفعه پیش که با اتوبوس رفتیم بیرجند منو خیلی اذیت کرد . بهونه شما رو می گرفت . شما داشتی بازی می کردی بهم گفتی : خوب ، وایستا باهات میام بیرجند ، تو اتوبوس اذیتت می کنم ، وایستا ، این حرف رو که زدی من و بابایی دهنمون باز موند . به فرمون ماشین می گی : راننده به آپاراتی می گی : باربادی وقتی قدت رو اندازه می گیری ، می گی : دو کیلویم . شبا به بابایی می گی قصه بابایی رو برام بگو ، بابایی هم قصه خودشو می گه اما اسم خودشو و شما رو نمی بره ، بجاش می گه یه بابایی بوده که یه پسر داشته ، شما بلافاصله می گی : ماشینش پژو نقره ای ، بابایی هم شمایی و اون پسره محرابه به مبل می گی : ملب وقتی چیزی ...
26 دی 1390

سفر

سلام گل مامان ، الان که داریم این نوشته رو می نویسم یک هفته است که پیشم نیستی . یک شنبه 18 دی صبح که من محل کارم بودم شما با بابایی رفتی ، با اینکه همیشه تا ظهر سرکار هستم و شما پیشم نیستی اما اون روز دور شدنت رو احساس می کردم با خودم فکر می کردم ظهر که بیام خونه شما دیگه نیستی که بیای جلوی در و بگی مامانی چی خریدی ، تو کیفت رو ببینم . اما وقتی فکر می کنم بابایی از تنهایی درمیاد خوشحال می شم که رفتی ، خلوت و سکوت بابایی رو می شکنی و خنده ای که روی لبای من بودو بردی و روی لبای بابایی گذاشتی   این روزا حال و حوصله حرف زدن ندارم ، دلم گرفته ، خیلی خستم ، فکر می کنم دیگه صبرم تموم شده ، تو این دوران حام...
26 دی 1390

شب چله

   یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت  یلدایتان مبارک.     ...
1 دی 1390