محراب محراب ، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره
ملیکاملیکا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره
متینمتین، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

فرزندانمان محراب ، ملیکا و متین

جشن تولد

                                                                                 ...
12 آذر 1390

کاش فاصله ای میان ما نباشد ...

چقدر به هم نزدیکیم،                       در روزهایی که حتی نمی توانم دستانت را در دست بگیرم؛ و چه اندازه می هراسم،                       از روزی که دستانت در دستم باشد اما،                                      ...
8 آذر 1390

آبگرم

روز جمعه  ساعت 9 صبح بیدار شدیم و بابایی گفت بریم آبگرم ، ساعت 11 از خونه اومدیم بیرون و ساعت 12 و نیم ظهر رسیدیم آبگرم باید پیاده می رفتی و جادش ماشین رو نبود . خیلی قشنگ بود و خوش گذشت وسط راه که کوه ها به هم نزدیک بود و آفتابم نبود آب یه کمی سرد بود شما هم شلوارت رو خیس کرده بود بابایی مجبور شد بغلت کنه ، بین راه دوست داشتی خودت تو آبا راه بری ، تا حالا اینجور جایی رو ندیده بودی . این همه شوق و ذوق کرده بودی که بابایی گفت وقتی که اینجا ثابت شدیم سعی می کنم هر دو هفته محراب رو بیاریم اینجا . اینم عکسایی که گرفتیم :                   &nb...
20 آذر 1390

...

روز پنج شنبه من یک ساعت آخر رو پاس گرفتم و اومدم خونه آخه قرار بود بریم پیش بابایی و خونه رو مرتب کنیم خاله سمیه و مادرجون با دایی غلامرضا هم با ما اومدن شما خیلی خوشحال بودی بهت می گفتم مادرجون و دایی غلامرضا رو نبریم خونمون . شما می گفتی نه باید بیان تو اتاق خواب من می خوابن . خلاصه ساعت 12 و نیم ظهر نهار خوردیم و راه افتادیم و ساعت حدوداً 4 عصر رسیدم به محض اینکه رسیدیم مادرجون چایی درست کرد و وسایل رو چیدیم . ساعت 6 شب بود که بابایی گفت من میرم کار دارم از همون جا شام می گیرم . ساعت 9 و نیم شب همه وسایلا رو چیدیم و بابایی ساعت 10 اومد که شام خوردیم بعد گرفتیم خوابیدیم منم از خونه خیلی خوشم اومد خونش قشنگه فقط یه بدی داره اونم...
17 آذر 1390

اسباب کشی

بابایی هفته پیش رفت بازم یه شهر دیگه و یه خونه و انبار و مغازشو اجاره کرد . اینجوری که بابایی میگه خونه از مغازش خیلی خیلی دوره . اما از تمیزی و قشنگی خونه تعریف می کنه میشه گفت زیرزمین و صاحب خونه طبقه بالا زندگی می کنه و خوبیشم اینه که حیاط و درب خونه جداست من و مادرجون و خاله سمیه با بابایی شروع کردیم و وسایل خونه رو توی کارتون جاسازی کردیم . بابایی به باربری و چندتا از دوستاش زنگ زدن که یه ماشین بزرگ کرایه کنه که متاسفانه یا خیلی کرایشو گرون می گفتن یا هم می گفتن روز شنبه . بابایی می خواست که چون جمعه تعطیله و من اداره نمی رم بریم و وسایل رو بچینیم که متاسفانه نشد . شب بابایی به عمو مهدی زنگ زد که بیاد بیرجند - از مشهد بیاد - تو...
17 آذر 1390

کبوتر

چند روز پیش دایی غلامرضا یه کبوتر رو آورد خونه چون قفسی نبود که بزارتش توش، مجبور شد تو حموم بزاره . شما هم از کبوتر می ترسیدی هر موقع می خواستی بری دستشویی باید یا من یا مادرجون میومدیم کنار در حموم وایمیستادیم تا شما دستشویی می کردی و هی قور می زدی که چرا دایی غلامرضا این کفتر رو آورده تو حموم ببره بیرون خوب منو نوک می زنه ، منو می خوره   ...
23 آبان 1390

سرما خوردگی

سلام عزیز مامان خوبی گلم تازه سرماخوردگیت خوب شده بود که دوباره سرماخوردی . من و بابایی هی به شما می گفتیم آقا محراب زیاد نرو پیش نوید بزار سرماخوردگیش خوب بشه بعد برو یه عالمه باهاش بازی کن .   اما شماگوش نکردی تا اینکه دوباره سرماخوردی . باباییم که یه خورده سرما خورده بود بهش گفتم دوتاییتون برین دکتر که خوب بشیم و من که نمی تونم با این وضعیت حاملگیم دارو بخورم سرما نخورم . با اینکه داری داروهاتو مرتب می خوری اما این همه سرفه می کنی که شبا نمی تونی بخوابی دلم خیلی برات می سوزه صبح تا شب که اهل خواب نیستی شب که می خوای بخوای بخاطر سرفه هات بیداری . قربونت بشم مامانی که مواظب نبودم که این جوری داری اذیت می شی . چند روزه که ...
17 آبان 1390

اسامی فرشته هام

سلام خوبین خوانندگان محترم یه زحمت کوچیک براتون دارم اگه میشه نظرتون رو در مورد اینکه اسم دخترمو بزارم مهدیس چیه راستی اسم پسرم محراب . به نظر شما این دو اسم بهم میان ، هم وزن هستن ؟ منتظر نظراتون هستم . ممنون   ...
5 آبان 1390

چشم های قشنگت

سلام گلکم .... از یک سالگیت به خاطر لرزش مردمک چشمات می بریمت دکتر چشم پزشکی . امسال برای 13 مهر نوبت داشتی ، من و شما و بابایی با مادرجون و خاله سمیه رفتیم روز سه شنبه ساعت حدوداً 3 راه افتادیم . ساعت 11 شب رسیدیم مشهد فرداش چهارشنبه ساعت 7 صبح بیدارت کردم و به یه بدبختی حاضرت کردم بد خواب شده بودی و گریه می کردی ، رفتیم بیمارستان خاتم الانبیاء . بعد از این که دکتر چشماتو معاینه کرد گفتن برین و توی چشماش قطره بریزن و نوار چشماشو بگیرین . با بابایی رفتیم اتاق کناری سه کار توی چشمات قطره ریختن گریه می کردی از همون اولش که پامو توی بیمارستان گذاشتم دوست داشتم بلند بلند گریه کنم و فریاد بزنم ، خدا رو صدا بزنم و ... وقتی نوار رو برای دکت...
16 مهر 1390