حاملگی مامانی
محراب عزیز من و بابایی یه مدتی بود که تصمیم گرفتیم یه داداشی یا آبجی برای شما بیاریم که از تنهایی دربیای . 15 ماه رمضون بود که رفتم و آزمایش خون دادم که خوشبختانه جواب مثبت بود الان حدوداً تو ماه سه هستم . بهت گفتیم که آبجی شما توی بیمارستانه ، گذاشتیمش بزرگتر بشه بعد بیاریمش خونه . ویار شدید دارم ، نفسم تنگه بسختی نفس می کشم ، حرف زدن برای مشکله این همه آروم حرف می زنم که حتی شما گوشتو میاری جلوی دهنم که بشنوی من چی میگم . از بوی غذا ، مسواک ، یخچال ، خونه خودمون ، حمام ، صابون ، شامپو و ... خیلی بدم میاد . ماه دوم حاملگی میشه گفت هر شب بیمارستان بودم و سرم می زدم تا فشارم بیاد بالا ، خدا رو شکر که بابایی میتونه آمپور و سرم بزنه و...
نویسنده :
مادر
8:28




