محراب محراب ، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره
ملیکاملیکا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره
متینمتین، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

فرزندانمان محراب ، ملیکا و متین

حاملگی مامانی

محراب عزیز من و بابایی یه مدتی بود که تصمیم گرفتیم یه داداشی یا آبجی برای شما بیاریم که از تنهایی دربیای . 15 ماه رمضون بود که رفتم و آزمایش خون دادم که خوشبختانه جواب مثبت بود الان حدوداً تو ماه سه هستم . بهت گفتیم که آبجی شما توی بیمارستانه ، گذاشتیمش بزرگتر بشه بعد بیاریمش خونه . ویار شدید دارم ، نفسم تنگه بسختی نفس می کشم ، حرف زدن برای مشکله این همه آروم حرف می زنم که حتی شما گوشتو میاری جلوی دهنم که بشنوی من چی میگم . از بوی غذا ، مسواک ، یخچال ، خونه خودمون ، حمام ، صابون ، شامپو و ... خیلی بدم میاد . ماه دوم حاملگی میشه گفت هر شب بیمارستان بودم و سرم می زدم تا فشارم بیاد بالا ، خدا رو شکر که بابایی میتونه آمپور و سرم بزنه و...
5 مهر 1390

بدون عنوان

سلام عزیز مامان خیلی وقته که فرصت نکردم به وبلاگت سر بزنم و خاطرات قشنگت رو برات بنویسم یا درگیر کارای اداره بودم و بقیش هم که بخاطر مریضی و بیحالی که دارم .  سعی می کنم منبعد مرتب به وبلاگ سر بزنم و برات بنویسم .
5 مهر 1390

جشن تولد 3 سالگیت

شما با بابایی روز یک شنبه 18 اردیبهشت رفتی بشرویه ، وقتی قرار شد برای شما جشن تولد بگیریم بابایی گف پس من کارامو می کنم  روز سه شنبه بر میگردم آخه چهارشنبه 21 اردیبهشت تولدت بود . کارت دعوت برای خاله های من که عمه های بابایی می شه با عمه من ، دایی های خودت رو دعوت کردیم خیلی قشنگ بود ان شاء الله وقتی عکسا آمده شد میزارم تو وبلاگت .   ...
8 مرداد 1390

27 تير نود

 محسن جان - همسر عزيزم                                                 خواستم برایت هدیه بگیرم گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زیباییم برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ایستادگی ام بید گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که همیشه سر به زیر دارم به فکر فرو رفتم و سرم را به زیر انداختم به ناگاه قلبم را دیدم که بهترین چیز در زندگیم هست به ناگه فریاد زدم که قلبم را می فرستم چون او خود زیباست، م...
8 مرداد 1390

روروك

يك مدتي كه دوست داري سوار روروك و كالسكت بشي    بهت مي گيم محراب شما بزرگ شدي زشته سوار اونا بشي شروع به گريه مي كني ميگي دوستت ندارم ، برو خونتون ، اگه نتونيم حواستو پرت كنيم كه فراموشش كني اين همه گريه مي كني مي كني  كه مجبور مي شيم روروك رو بياريم كه بري توش ، وقتي سوارش مي شي پاهات خم ميشه . به سختي مي توني راه بري بهت مي گيم محراب كوچولوها رو توي روروك مي زارن اونايي كه پوشكشون مي كنن ، جيش مي كنن ، شير مي خورن ، شما هم بلافاصله رو زمين دراز مي كشي و مي گي خوب منو لاستيك كنين . من كوچولويم ببينين دستم نمي رسه به شير آب . دسته كالسكه رو ميگيري و راش مي بري بعضي مواقع هم همه اسباب بازياتو توش مي زاري . ...
6 مرداد 1390

تصادف

روز يك شنبه بود كه به بابايي زنگ زدن كه بابابزرگ محمدي حالش بده ، بابايي گفت اگه بهت مرخصي ميدن بريم مشهد ديدن بابا ، خيلي زشته توي اين موقعيت نريم پيش بابا ، من گوشي تلفن رو برداشتم و به همكارم زنگ زدم ببينم بهم مرخصي ميده يانه ، ايشون با مرخصيم موافقت كرد كه واقعا با اينكه سرش خيلي خيلي شلوغ بود بازم بهم مرخصي داد . وسايلا رو جمع كرديم راستي مادرجون ، بابابزرگ ، خاله سميمه و خاله صديق خودم هم رفته بودن مشهد آخه دايي كوچيكم با خانومش داشتن از مكه مي اومدن . ساعت 8 شب بود كه من و بابايي و شما - محراب - ، دايي غلامرضا و محمدرضا - پسرخاله صديق - به سمت مشهد راه افتاديم ساعت يك و نيم رسيديم مشهد . شب سه شنبه بهمون خبر دادن كه دايي كوچيكم ...
28 تير 1390

26 تير 90 ، 15 شعبان

      ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد سوگند به هر چهارده آیه نور سوگند به زخم های سرشار غرور آخر شب سرد ما سحر می گردد مهدی به میان شیعه برمی گردد یا امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد ... ...
26 تير 1390

يك خاطره كه توي ذهنت حك شده

اون شب تصادف كه ما بيرون در بيمارستان منتظر بوديم شما توي بغلم خوابيدي اومدم توي ماشين ، شما هي از خواب بيدار مي شدي مي گفتي مامان خوناي روي سر احسان رو ديدي ، ديدي ديدي روي دست دايي غلامرضا خون بود ، بابايي كجاست ، چرا نمياد ، ماماني بريم خونه ، ماماني ماشين مهدي چپ كرده ، خوب اشكال نداره اونه ميده به آقايه ميره يه ماشين ديگه مي خره . اين حرفا رو تا صبح تكرار مي كردي . منم برات آيه الكرسي مي خوندم كه فراموش كني و راحت بخوابي . مادرجون ، زن عمو ريحانه بهم مي گفتن نبايد محراب رو با خودت مي بردي جاي ماشين مهدي ، گناه داره . ماماني قربونت بشم من ، منو ببخش كه با بردنت به اونجا باعث شدم كه اين خاطره تلخ توي ذهنت بمونه . ...
23 تير 1390

یه خبر بد

ساعت 9 و نیم صبح تلفنمون زنگ خورد همکارم گوشی رو برداشت از چهرش فهمیدم که خبر بدی رو بهش گفتن بعد از این که گوشی رو گذاشت ازش سوال کردم چی شده ؟ گفت : بچه همکارمون فوت شده - تو شکم مامانش هشت ماهه بود - از بس فشارش بالا بوده و استرس و ناراحتی داشته باعث شده بچش فوت بشه . همکارا وقتی این موضوع رو فهمیدن خیلی خیلی ناراحت شدن به هم نگاه می کردن و نمی تونستن چیزی بگن یکی از همکارا که خودش 5 ماهه حاملست گریش گرفته بود ما هم بهش دلداری می دادیم و می گفتیم مصلحت این بوده ، تا خدا چی بخواد ، همه چی دست خداست فکر کردن به این موضوع که هشت ماه بچه تو شکمت باشه و باهاش زندگی کنی ، تکون خوردنش رو بفهمی ، باهاش حرف بزنی ، براش سیسمونی بگیری ، برا...
11 خرداد 1390