محراب محراب ، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره
ملیکاملیکا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره
متینمتین، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

فرزندانمان محراب ، ملیکا و متین

دخترم ....

دخترم با تو سخن می گویم                          گوش کن با تو سخن میگویم زندگی در نگهم گلزاریست، و تو با قامت چون نیلوفر، شاخه پر گل این گلزاری  من در اندام تو یک خرمن گل میبینم، گل گیسو گل لبها گل لبخند شباب من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم گل عفت، گل صد رنگ امید، گل فردای امید، گل فردای سپید می خرامی و تو را مینگرم     چشم تو آینه ی روشن دنیای من است            تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی؟       &n...
30 فروردين 1392

بدون عنوان

  سللللللللللللللللللللللللللللللللام من دوباره اومدم که بنویسم خاطرات دو گلم رو . خاطرات سال 92 رو راستی سال نوتون مبارک ، امیدوارم سال خوبیییییییییییییییییی داشته باشین و خرم و شاد باشین . قبل از سال نو برنامه ریزیهایی کردیم که متاسفانه عملی نشد اما خوب این سفر هایی که بدون برنامه ریزی پیش اومد هم خیلی خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت . سال 91 در سفره هفت سین ملیکا نبود و یه جای خیلی تاریکی پنهون بود و هفت سین امسال سر سفره توی بغل باباییش بود که میشه گفت 16 روز بعدش یک سالش تموم می شد . محراب گلم هم لباسای عیدش رو پوشیده بود و منتظر بود که عید بشه ، اما خوب مشخص بود که درک کردن اینکه میخواد عید بشه براش سخت بود ....
1 فروردين 1392

بدون عنوان

از چند وقت پيش عمه هات مي گفتن كه ما براي عيد نوروز ميام بيرجند آخه آبجي شما قراره 24 فروردين دنيا بياد ، بابايي گفتش كه ما 28 ارديبهشت بريم خونمون و خونه رو تميز كنيم و به بقيه خبر بديم از مشهد بيان خونه . اما من به بابايي گفتم كه سال تحويل خونه مادرجون باشيم و ظهرش بريم خونه خودمون ، آخه دوست داشتم سال تحويل پيش بزرگترا باشيم . خلاصه ظهر روز دوشنبه 29 اسفند عمه تكتم ، عمو حميد ، عمه سميه ، بابا محمدي رسيدن خونه مادرجون . شما منتظر بودي كه عيد بشه و لباسايي كه برات خريديم رو بپوشي و هي سوال مي كردي ماماني كي عيد ميشه كه خاله سميه سفره هفت سين رو بندازه .  
29 اسفند 1391

بازم كاراي قشنگ فرشته ها

      يه مدتيه كه كنار ديوار روي پاهات وايميستي ، حتي دست به ديوار و پشتي مي گيري و قدماتو بر ميداري ، جديداً يه چند ثانيه اي روي پاهات وايميستي بدون اينكه جايي رو بگيري . قربونت بشم كه اين همه تند تند چهاردسته و پا ميگيري كه بعضي اوقات كلافه مي شم ، عزيز مامان وقتي دراز كشيده هستي پاهاتو بلند ميكني و سمت دهان ماماني و داداشي و يا هر كسي كه كنار باشه مياري و ميخواي كه كف پاهاتو بوس كنن .     وقتي داداشي دراز كشيده ، شما سريع ميري پيشش ، يا موهاشو ميكشي ، يا انگشتاتو توي چشماش مي كني و اگه عينكش چشمش باشه برميداري و ميخواي به چشماي خودت بزني ، يا هم ميري روي شكمش و با هر دو دست به شكمش ميزني ، قرب...
29 بهمن 1391

شاگرد اول

نويد گل و گلابمون هم شاگرد اول ( كلاس دوم ) شد .  از طرف مدرسه قراره كه عكسش رو توي روزنامه چاپ كنن .   ...
28 بهمن 1391

دندوني

            بعد از اين همه انتظار ، لثه هاي مليكا خانم باز شد و دندوناي سفيد و ريزه ميزش دراومد ، وقتي استكان رو تو دستت ميگيري و ميخواي آب بخوري ، استكان به دندونات ميخوره و صدا ميده ، قربونتتتتتتتتتتتتت بشم دخمگل فرشته زميني ، فدات بشم الهي .............. .   ...
27 بهمن 1391

قربونتون برم خوشكلاي من

سلام به دو تا گل زيباي زندگي ، خوبين ؟ حقيقاً نه ، آقا محراب گل كه تا حدودي سرما خورده ، مليكا خانم هم چون عفونت اداري داشت داره دارو ميخوره .  قربونتون بشم الهي .... مليكا كه فقط يه نفر بايد مواظب باشه ، نمي دونم بعضي چيزاي خيلي خيلي ريز كه روي فرش هست رو ميبينه و ميزاره توي دهنش ، يكبار يه پيچ بزرگ توي دهنش بود ، چوب كبريت ، كاغذ و ... واي از دست اين بچه ، دوست داري كه برات حرف بزنن ، با خودت ميگي كي چار دست و پا راه ميره و حالا نمي توني يه جا نگهش داري ، بعضي اوقات مجبور ميشم بزارمت توي روروك ، چند روزي كه از پله آشپزخونه ميري بالا و با احتياط مياي پايين ، وسايلا رو ميگيري و بلند ميشي و يه چند ثانيه اي وايميستي ، قربونت بش...
8 بهمن 1391