موهاي گل پسرم كوتاه شد
شب شنبه من داشتم بافتني مي كردم و شما رفته بودي توي آشپزخونه و قيچي برداشتي و موهاي جلوي سرت رو كوتاه كردي ، مادرجون بهم گفت ببين محراب موهاشو كوتاه كرد ، باهات دعوا كردم و گفتم چرا قيچي برداشتي و موهاتو اين طوري كردي . شما گفتي اون شب كه خونه خاله بوديم اون آقايي كه كنار دايي غلامرضا نشسته بود بهم گفت خانم ، برا هيمن منم موهامو كوتاه كردم . مهدي پسر خاله خديج بهت اين حرف رو زده بود و شما هم به غيرتت برخورده بود . بنابراين منم مجبور شدم و ديشب بردمت آرايشگاه و موهاتو كوتاه كردم اينم عكس جديدت ...
نویسنده :
مادر
11:07
انتظار
سلام بچه هاي گلم بابايي عصر روز چهارشنبه اومد پيشمون ، چون سب يلدا عروس عمه من و داداشم بود . خلاصه اين دو شب خوش گذشت همه دور هم جمع شده بوديم و خاله سميه هم ميوه ها و كادوي زن دايي رو تزئين كرده بود و واقعا خيلي خوشكل شده بود . بهمون خيلي خوش گذشت اونم در كنار بابايي .... اما بابايي ديشب ساعت 9 و نيم شب رفت ......... من و بابايي خيلي گريه كرديم واقعا انتظار سخته گل هاي زندگي ، شما دوتا كوچيك هستين و دوري رو خيلي متوجه نميشين ، اما خوشحالم كه پنج شنبه ها هست و بابايي مياد پيشمون . پس به اميد روز پنج شنبه دوستتدارمدوس تت دا رم دو ست تد ارمدوستتدارمدوستتدارم...
نویسنده :
مادر
9:16
بچه هاي اين دوره زمونه
دو شبه كه تا صبح سرفه مي كني و اين همه سرفهات زياده كه بهت حالت تهوع دست ميده ، بردمت دكتر و وقتي معاينت كرد گفت كه گلوش عفونت نداره و دو شربت آموكسي كلاو و كتوتيفن داد و پيشنهاد كرد كه يه قطره كه اسمش يادم نيست رو برات بگيرم ، خلاصه خيلي منتظر شديم كه نوبتمون بشه ، بهم گفتي : ماماني وقتي پيش بابايي بودم كه با هم رفتيم دكتر ، آقاي دكتر بهم گفت كه ديگه فلفل نخوري برات خوب نيست اما شما يادته كه دو بار به من فلفل دادي .... دهنم بازموند ديشب هم اين همه فضولي كردي كه اعصابم خورد شد و رفتم بخوابم ، اومدي پيشم و گفتي ماماني چرا پشتت رو بهم كردي با من قهري ، منم گفتم آره ، پا شدي و يه متكا با پتو بردي توي حال پذيرايي و كنار درش دراز كشيدي ، ...
نویسنده :
مادر
10:50
دختر نقاشم
مليكاي كوچولوي ماماني ، آبجي محراب گلم ، دخمل بابايي .... وقتي نويد مياد خونه مادرجون كه تكليفش رو بنويسه ، شما ميري به طرفش و دستاتو روي كتابش ميزاري ، نويد كلاس دوم دبستانه و كتاباش هم پر از نقاشي هاي قشنگ و رنگي ،... شما انگشت اشارتو روي شكل ميزاري و يه چيزايي ميگي كه قابل فهم نيست ، فدات بشم گلم .... محراب يه مداد ميده دستت و يه كاغذ هم جلوت ميزاره ، مداد رو روي دفتر ميكشي و خط خطي مي كني . راستي اينهمه بامزه چاردست و پا ميري و اصلا يه دقيقه يه جا نمي موني ، اگه ازت چشم بردارم ميري توي آشپزخانه ، سمت تلويزيون و ... &nb...
نویسنده :
مادر
10:44
عقيقه بابايي
يه مدتي بود كه بابايي مي گفت توي انبار وقتي كه جرثقيل لوله ها رو خالي مي كرد زنجيرش پاره شد و خدا بهم رحم كرد كه لوله ها روم نيفتاد ، واقعاً خدا دوستمون داره كه اتفاقي براي بابايي نيوفتاده ... براي همين گفتم كه ميخوام بابايي رو عقيقه كنم ، و يه روز پنج شنبه 23/9 به دايي هاشم گفتم كه يه گوسفند برام بگيره و خودش كه ياد داره قصابيش كنه . منم عصر پنج شنبه به فاميلا زنگ زدم و براي نهار جمعه دعوتشون كردم . شب پنج شنبه كه با كمك مادرجون و بابابزرگ و من و بابايي داشتيم گوشتا رو آماده مي كرديم ، شما به مادرجون گفتي : پاشو بريم جگرش رو سرخ كنيم و بخوريم . فدات بشم گل پسرم آخه نمي توني از اون غذاها بخوري ، به يكي از دفاتر مراجع تقليد زنگ زدم ...
نویسنده :
مادر
10:47







