محراب محراب ، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره
ملیکاملیکا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره
متینمتین، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

فرزندانمان محراب ، ملیکا و متین

يادت مرا فراموش

انتظار… شش حرف و چهار نقطه، کلمه ی کوتاهیست، اما سالها طول خواهد کشید تا بفهمی یعنی چه. کاش منتظرت نبودم، کاش می شد گفت “یادت مرا فراموش”
19 آذر 1391

كاش مي فهميدي

کاش می فهمیدی …. قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی: بمان… نه اینکه شانه بالا بیندازی ؛ و آرام بگویى: هر طور راحتى …
19 آذر 1391

گل پسرم

سلام گلم ، چند روزه كه ميگي ماماني بريم پيش بابايي ، ادارت كي تموم ميشه ، آخه بابايي تنهاست ، به بابايي ميگفتم كه شما رو با خودش ببره و مي گفت بزار وقتي ماشين گرفتم ميبرمش ، بالاخره ديروز ظهر با بابايي رفتي و مادرجون هم هي ميگه خونه تاريك شده ، نبايد محراب رو ميفرستادي . مادرجون گريش گرفت و منم گريه كردم و آخر شب موقع خواب ، عكساتو نگاه مي كردم . فداي پسر گلم خيلي خيلي دلم برات تنگ شده ، دلم براي حرف زدنات ، فضوليات تنگ شده ، خدايا مواظب بچه هام و همسرم باش .... هر وقت كار زشتي مي كني بهت ميگم باهات قهرم و شما هي ازم سوال ميكني ماماني منو دوست داري و تا جوابت رو ندم دست بردار نيستي . پسرم مگه ميشه دوستت نداشته باشم ، تو و آبجيت...
19 آذر 1391

مليكا

گل هاي ماماني و بابايي ، نه اينكه من دارم خاطراتتون رو مي نويسم هر جا كه اسمتون رو مي نويسم در كنارش يه ماماني هم اضافه مي كنم ، بعدش كه ميرم و نگاهي به وبلاگ ميندازم به خودم ميگم بهتر بود كه اسم بابايي رو هم اضافه مي كردم . مادرجون با مليكا كوچولو بازي مي كنه و بهش دست زدن رو ياد داده  ، وقتي يه چيز جديدي ياد مي گيري ديگه قبلي ها رو فراموش مي كني . فداي دختر گلم . هنوز ياد نگرفتي كه روي زمين بخزي يا هم چاردست و پا بري ، ولي با پاهات دو قدم مياي جلو و با دستات خودتو مي كشوني جلو ، راستي دو سه روز كه ياد گرفتي وقتي دراز كشيده هستي ، بشيني و با همين دراز كشيدن و نشستن خودتو مي كشوني جلو . دو شبه كه نمي خوابي ، بجوري سرما خوردي ...
19 آذر 1391

بازم شيرين كاري

سلام غنچه هاي خوشكلم مليكا خانم ، دخترم گلم كه چند روز كه بَ بَ ، دَ دَ ، مَ مَ مي گي و سعي مي كني راه بري . اگه چيزي جلوت باشه خودتو مي كشوني جلو كه برش داري اما مشخصه كه احتياط مي كني كه نخوري زمين ، فدات بشم عزيز مامان نمي دونم وقتي خاله سميه مياد سمتت اگه بغل كسي باشي دست و پا مي زني كه بغلت كنه ، گل مامان كه هر كسي كه نگات كنه خنده رو لبات ميوفته و آدم دلش مي خواد بغلت كنه و محكم فشارت بده ، زبونت رو در مياري و با دهنت صدا درمياري ، قربونت بشم عسل ماماني . محراب گلم ، عزيز مامان ، يه روز ظهر بابابزرگ وقتي اومد خونه ، بهشون گفتم چرا گوشيتون خاموشه و بابابزرگ هم گفت كه وقتي رفته دستشويي گوشيش از تو جيبش افتاده داخل دستشويي . ...
28 آبان 1391

یه خبرررررررررررررررررر

امروز بابایی زنگ زد و گفت فردا با یکی از دوستاش میاد پیشمون ، نه اینکه شنبه بخاطر عید غدیر خم تعطیله ، از اینورم بابایی یه روز زودتر میاد پیشمون ، خیلی خیلی خوشحالللللللللللللللم به خود می بالم از بودن همسر و فرزندانم   ...
10 آبان 1391

پسررررررررم ، دخمللللللللللللللم

دختر گلم وقتی میزارمت توی روروک ، از بس دست و پا میزنی به عقب میری ، بعضی اوقات هم داداشیت شما رو راه میبره و چون پاهات روی زمینه پاها میاری بالا ، فکر کنم پاهات روی فرش داغ می شه   پسر گلم ، خیلی ازم خواستی که دوچرخه شما رو بیارم خونه مادرجون ولی من قبول نکردم ، ولی خوب دایی مهدیت دوچرخه نوید رو درست کرده بود و گذاشته بود توی حیات که نازنین باهاش بازی کنه ، شما هر روز صبح که از خواب بیدار میشی میری توی حیات و سوارش میشی و سعی می کنی لاستیک جلوشو بیاری بالا ، بقول خودت می خوای تیکاف بزنی و این همه از روی دوچرخه اوفتادی زمین و پاهات کبود شده  یه روز می خواستیم ببرمت بیرون و می خواستیم شرت جینت رو پات کنم این همه پاهات کبو...
10 آبان 1391