محراب محراب ، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره
ملیکاملیکا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره
متینمتین، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

فرزندانمان محراب ، ملیکا و متین

آخ جون بارون

امروز چه هوای خوبی شده ، چه بارون خوبی اومد و هوا رو تمیز کرد ولی یه خورده هوا سرد شده بود پسر گلم حیف که سرما خوردگی داشتی ، وگرنه با شما و ملیکا میرفتیم زیر بارون ، ولی یه خورده هااااااا   ...
9 آبان 1391

دیگه ازین حرفا نزنی

خونه دایی هاشمت بیرون شهره ، و جدیداً چون ماشینش رو فروخته اگه بیاد خونه مادرجون شبا برا خواب می مونه . یه شب وقتی میخواستیم بخوابیم شما گفتی مگه دایی هاشم ازخودش خونه نداره که هی میاد خونه مادرجونم ، برن خونه خودشون بخوان .....
9 آبان 1391

پسر خجالتی

همیشه موقع رفتن به دستشویی اذیت می کردی ، از صبح که بیدار میشدی اگه مجبورت نمی کردم تا شب نمی رفتی دستشویی و حتی بعضی اوقات یه خورده شلوارت رو خیس می کردی و وقتی هم میرفتی دستشویی شلوارت رو بیرون درمیاوردی ، این موضوع خیلی منو ناراحت می کرد و با خودم فکر می کردم باید چیکار کنم . ... ولی خوب به مدتی شده وقتی میخوای بری دستشویی شلوارت رو درمیاری و با شورت میری و اصلا دوست نداری که کسی شما رو با شورت ببینه یه روز وقتی از دستشویی اومدی خاله سمیه جلوی آیینه بود هی بهش می گفتی منو نگاه نکن ، خالت یک لحظه یه نگاهی بهت انداخت و خندید شما هم بلافاصله گفتی : وایستا یک روز که شما هم بری دستشویی شلوارت رو دربیاری ، منم میام نگات می کنم . ...
9 آبان 1391

خوشا بحالش

دیشت دایی غلامرضا اومد خونه مادرجون ، وقت خواب که شد بهت گفتم بیا پیش بابایی بخواب و شما گفتی نه می خوام پش داییم بخواببم ، خیلی بهت اسرار کردم ولی قبول نکردی و رفتی پیشش خوابیدی ، مادرجون صدا زد و گفت محراب خوابیده بیا ببرش ، منم اومدم و آوردمت پیش خودم ، همین که گذاشتمت پاشدی و گفتی میخوام پیش داییم بخوابم ، بابایی دستش رو روی صورتش گذاشت و مثلا گریه می کرد و می گفت محراب منو دوست نداره ، از کنار در برگشتی و اومدی پیش بابایی و بغلش کردی و خوابیدی ، یکی دو ساعت بعد با گریه پاشدی و گفتی مامانی ، بابایی میخوام پیش داییم بخوابم ، منم پاشدم و بردمت پیش داییت و شما هم تو بغلش خوابیدی .... خوش بحال داییت که این همه دوستش داری ... ...
6 آبان 1391

عید قربان

عیدتون مبارک . و خوشحالم که بابایی هر جوری که بود خودشو رسوند پیشمون     ...
5 آبان 1391

6 ماه مرخصی تموم شد ...

سلام 6 ماه مرخصی زایمان رو رفتیم پیش بابایی و این مدت این همه زود گذشت روزای خیلی خیلی خوبی بود ولی افسوس که زود تموم شد ظهر ها و شب ها منتظر بابایی بودیم که از سرکارش بیاد و انگار وقتی بابایی میومد خونه ، چشمامون روشن می شد آخه از صبح تا شب من و شما و ملیکا تو خونه تنها بودیم . روز جمعه بعد از اینکه نهار خوردیم با بابایی خداحافظی کردیم شما که از ذوق رفتن به خونه مادرجون از ماشین پیاده نمی شدی که حتی با بابایی خداحافظی کنی . توی راه چشمام پر اشک بود و بابابزرگ هم که آهنگ غمناک گذاشته بود و اصلاٌ نمی تونستم گریه نکنم و هر لحظه یاد خاطرات شیرین 4 نفریمون میوفتادم بیشتر گریم می گرفت . شبای پنج شنبه یه فرش و وسایل شام رو بر...
26 مهر 1391