محراب محراب ، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره
ملیکاملیکا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره
متینمتین، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

فرزندانمان محراب ، ملیکا و متین

هدیه نوروز 90 برای دو تا بابازرگا

تو سایت مهدکودک پسر یکی از همکاران تبلیغی برای سفارش تقویم دیواری بود منم رفتم و بعد از اینکه عضو سایت شدم چند تا از عکساتو انتخاب کردم و خلاصه دو تا تقویم دیواری سفارش دادم برای دو تا بابابزرگت که قبل از عید درخواست رو دادم و روز 16 فروردین 90 به دستمون رسید . خاله سمیه گفت : وقتی که پستچی مرسوله رو تحویل داد . با محراب سریع بازش کردیم و وقتی عکساشو دید گفت مادرجون ببین اینا منم ، اینجا خوابیدیم ، اینجا می خندم ، اینجا نمی خندم .  خاله سمیه عکس منو کنار قاب عکس نوید تو اتاق خواب بزار تا مامانی بیاد و بهش نشون بدم                    &n...
11 ارديبهشت 1390

ممنون

همسر خوبم ، نمی دونم از چه کلمه ای استفاده کنم که شایستت باشه ، بابایی محراب ازت بخاطر این سفر نوروز که حدودا 4000 کیلومتر طی کردیم تشکر می کنم  به من و محراب خیلی خیلی خوش گذشت تمام مسیر رو رانندگی می کردی و برامون همه چیز فراهم می کردی واقعاً ممنون ان شاء الله که من و محراب بتونیم محبتات و زحماتت رو جبران کنیم خسته نباشی     ...
7 فروردين 1390

29 اسفند 89

روز یک شنبه 29 اسفند که قرار بود ساعت 2 و 50 دقیقه و چند ثانیه نصف شب سال جدیدی رو شروع کنیم شما مثل روزای قبل تو حیاط با دوچرخه یاسین بازی می کردی خونه مادرجون یگانه و یاسین طبقه بالای خونش بود . از پله ها می رفتی بالا و یه سری به مادرجونش می زدی و برمی گشتی پایین ، منم که می ترسیم که مبادا از پله ها بیفتی هی بهت می گفتم محراب آروم آروم برو بالا شما هم می گفتی مامانی من دیگه بزرگ شدم خودم می تونم از پله ها برم بالا . این همه بازی کرده بودی که ساعت 10 شب گرفتی خوابیدی ، یاسین و یگانه هم خوابیده بودن . .. من ، بابایی ، عمه تکتم و عمو رضا - بابایی یاسین و یگانه - گفتیم بیدار باشیم تا سال تحویل ، هی به ساعت نگاه می کردم بب...
11 ارديبهشت 1390

تعطیلات رسمی نوروز 90

از 29 اسفند 89  تا 5 فروردین 90 تعطیل رسمیه ، خوب همه یا میرن مسافرت یا عیددیدنی ، ما از دسته اول بودیم که رفتیم مسافرت از 26 اسفند 89 تا 5 فروردین 90 میریم مشهد ، از اونجا به شمال و از راه شمال به سمت همدان و سنندج و روز 6 فروردین هم میام سرکار . راستی 12 و 13 فروردین هم تعطیله که 99 درصد احتمال داره بریم مشهدرضا . ...
28 اسفند 1389

روزای قبل از سال تحویل

روز پنج شنبه 26 اسفند ساعت 12 و نیم شب به سمت مشهد حرکت کردیم راستی بابابزرگ محمدی هم با ما بود . ساعت 5 صبح رسیدیم مشهد ، بعد چند ساعتی که استراحت کردیم ساعت 11 ظهر با بابایی رفتیم نمایشگاه بین المللی و شما رو نبردیم آخه بابایی گفت که نمایشگاه بزرگه و چون روز آخره خیلی شلوغه اگه محراب رو ببریم هم خودش خسته می شه هم ما نمی تونیم غرفه ها رو ببینیم و خرید کنیم خلاصه ساعت 3 از نمایشگاه اومدیم به سمت خونه ، بعد از اینکه نهار خوردیم آماده شدیم رفتیم علی آباد خونه عمه تکتمت ... ساعت 11 شب رسیدم علی آباد . فرداش شما رفتی تو حیاط با دوچرخه یاسین - پسر عمه تکتم - بازی کردی و از بازی کردن هم خسته نمی شدی خیلی خوشحال بودی چون دوروبرت پر بچه بود . ...
11 ارديبهشت 1390

یه خبر خوش

امروز صبح ساعت 6 ، بابا بزرگ محمدیت از مشهد اومد . وقتی بیدار بشی و بابابزرگت رو ببینی حتما خیلی خوشحال می شی . آخه دو روز پیش می گفتی مامانی بریم پیش بابابزرگ محمدی و مادرجون مرضی خانم . فکر کنم وقتی بیام خونه حتما به من خواهی گفت : مامانی بابابزرگ محمدی اومده .
23 اسفند 1389

خرید عید

عصر پنج شنبه بود که بعد از یکی و دو ساعتی که بابایی رسیده بود رفتم بیرون تا برای شما عید شما خرید کنیم . چند تا مغازه رفتیم و برات خرید کردیم . اومدیم خونه و گفتی مامانی می خوام لباسامو با کفشام بپوشم منم همشو تنت کردم رفتی جلوی بابایی وایستادی تا بابایی بهت بگه که چقدر ناز شدی . لباسارو درآوردی و منم گذاشتم تو ی کمدت . فرداش که مادرجون و بقیه اومدمن خونه رفتی لباسارو آوری و گفتی مامانی می خوام بپوشم تا مادرجون بهم بگه که خوشکل شدم . هر وقت کسی میاد خونه شما می ری و لباسا تو میاری تا بهشون نشون بدی اگه ببینن و بهت نگن که قشنگه . بهم می گی مامانی بهش بگو بهش بگو که به من بگه لباسام قشنگه .  
11 ارديبهشت 1390