محراب محراب ، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره
ملیکاملیکا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره
متینمتین، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

فرزندانمان محراب ، ملیکا و متین

گم شدن انگشتر

سلام ، سلامی گرم بعد از چندین هفته امروز تازه تونستم وارد سایتت بشم و کارهای قشنگ و حرف های شیرینت رو بنویسیم اولین موضوعی که یادم میاد روزی بود که انگشتری که خیلی دوست داشتم گم شد سه روز از از ظهر تا ساعت 11 شب کل خونه ها رو گشتم تا پیداش کنم اما پیدا نشد که نشد . کتابمو برداشتم و داشتم می خونم آخه فرداش امتحان داشتم اومدی تو اتاق و گفتی مامانی : پاشو برو انگشترت رو پیدا کن . از این حرفت خندم گرفت . من کتابو برداشته بودم که گم شدن انگشتر رو برا چند ساعتی فراموش کنم خیلی نااومید شده بودم آخه مطمئن بودم که انگشتر تو خونه توی کشوی کمد گم شده ، دوباره کتابو بستم و شروع به گشتن کردم . مادرجونت اومد و گفت بیا یه چایی بخور و استراحت کن . ...
19 اسفند 1389

من هستم . می خوام بنیسم

یک روز عصر تصمیم گرفتم برم بازار و پارچه برای مانتو بگریم و بدم خیاطی ، با خاله سمیه صحبت کردم و قرار شد ساعت 5 عصر بریم اون روز دانیال - پسر دایی هاشم - خونه بود و داشتی باهاش بازی می کردی .صدات زدم که بیای توی اتاق خواب و لباساتو بپوشی . اومدی و گفتی : مامانی من هستم . می خوام بنیسم ( بنویسم ) . گفتم : می خوام برم بازار شما نمیای .   گفتی : نه ، می خوام مقشامو بنیسم آخه معلمم دعوا می کنه . شما برو ، فردا با هم می ریم خونه دانیال باشه مامانی . منم حاضر شدم و چندین بار صدات زدم اما بازم همون حرفاتو دوباره می زدی به خودم گفتم از کنارت رد بشم که منو ببینی شاید پشیمون بشی . دوست داشتم که ببرمت بیرون . با شما خداحافظی کردم ش...
17 اسفند 1389

تو خواب گفتی : مامانی منو دوست داری

هر وقت که به خاطر کارای زشتی که می کنی باهات دعوا می کنم بلافاضله بعد از دعوای من ازم می پرسی مامانی منو دوست داری با این که می گم : آره ، مگه می شه شما رو دوست نداشته باشم . بازم سه چهاربار سوال می کنی . یه روز ظهر گذاشتمت روی پام و خوابوندمت . بعد از یک ساعت صدای گریه می یومد تو خواب داشتی گریه می کردی و ازم سوال می کردی مامانی منو دوست داری. هی این سوال رو ازم می پرسیدی و منم هر بار جوابت رو می دادم حدودا نیم ساعت گریه کردی و دوباره گذاشتمت روی پام و خوابیدی .
29 بهمن 1389

فرهنگ لغت

به استکان می گی اسککان به آمیوه می گی آبمینه بعضی مواقع به مادرجون می گی ماجون به دایی غلامرضا می گی دایی گیزا به یاسین می گی آسین به یگانه می گی اگانه         
11 ارديبهشت 1390

خواهش می کنم

دیروز من ، شما ، خاله سمیه ، بابابزرگ و دایی غلامرضا ، همگی با هم رفتیم بیرون یکی دو جا من کار داشتم وقتی کارم تموم شد با داییت و بابابزرگت رفتیم تا کاراشون رو انجام بدن ، توی ماشین خاله سمیه می خواست بوست کنه که نذاشتی و بهش گفتی بی ادب .  خاله سمیه شروع به گریه کردن کرد که دلت بسوزه و بذاری بوست کنه ، بهش گفتی : خاله سمیه خواهش می کنم دیگه گریه نکن . این جمله خواهش می کنم رو اولین باری بود که بزبون آورده بودی . محراب شما خیلی کوچک هستی که بفهمی مفهوم خواهش می کنم چیه ، فقط به زبون میاری و بس . ما هم که از خدا خواسته خوشحال می شیم با شنیدین این کلمات جدید از طرف شما . ...
11 ارديبهشت 1390

تو دروازه گووووووووووووووووووول

دو روز شده که به تماشای فوتبال علاقه مند شدی کنترل تلویزیون رو برمی داری می گی مامانی فولبال رو بیارم ، به فوتبال می گی فولبال ، همه کانالای تلویزیون رو می گیری تا فوتبال بیاد . سرت رو می زاری رو متکا ، هر کدوم از بازیکنا که توپ رو شوت می کنن بلند می شی و می گی : گل زدن ، گل زدن ، تو دروازه گووووووووووول.   برات فرقی نداره که اون توپ می ره توی دروازه یا نه ، توپ هر جهتی که میره شما    می گی گل زدن   ...
2 بهمن 1389