محراب محراب ، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره
ملیکاملیکا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره
متینمتین، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

فرزندانمان محراب ، ملیکا و متین

گوشی بابابزرگ

دیشب گوشی بابابزرگت رو برداشتی بودی قاب پشت گوشی باز شده بود . بهت گفتم محراب ، بدو برو گوشی رو بده به بابابزرگ ، وگرنه با شما قهر می کنم . شما هم سریع رفتی گوشی رو دادی به بابابزرگ و اومدی پیش من . ازم سوال کردی مامانی منو دوست داری ؟ منم مثل همیشه گفتم : آره ، مگه میشه شما رو دوست نداشته باشم . بهم گفتی : خوب به بابابزرگ بگو دوباره گوشی شو به من نده چون که خرابش می کنم . ...
8 دی 1389

بیماری مادرجون

چند روزیه که مادرجون خیلی مریضه ، صبح و شب میره دکتر ، آزمایش ، عکس ، نوار قلب ، اکو و ... شبا وقتی میاد خونه از خستگی نای حرف زدن هم نداره محراب بیا با هم دیگه برای شفای همه مریضا به درگاه خدای بزرگ و مهربون دعا کنیم . بیا دستامون بلند کنیم و توی دلمون دعا کنیم ، دعاهای شما که حتماً مستجاب می شه چون فرشته های کوچولو که گناهی ندارن ، خدا هم که خیلی دوستشون داره بیا برای همسایه ها ، برای مادرجونت ، برای بابابزرگت که آسم داره ، برای پسرخاله های مامانی و برای همه مریضای دیگه . خدایا همه مریضا رو شفا بده   ...
7 دی 1389

نه ، نه ، نه

ظهر که اومدم خونه ، خالت گفت : ساعت 9 صبح بود که محراب از خواب بیدار شد و گفت : آب می خوام . منم رفتم توی آشپزخونه براش آب آوردم وقتی آبش رو خورد ، بهش گفتم : شما جیگر منی . محراب با عصانیت گفت : نه ، نه ، نه ، من فقط جیگر مامانی هستم بی ادب خاله سمیه. ...
29 آذر 1389

دوچرررررررررررررخه

محراب این سری که رفتیم مشهد بابا محسن از بازار یک دوچرخه نارنجی رنگ برای شما خرید ، که خیلی هم دوستش داری ، شبها وقتی می خوای بخوابی هم دوچرخه ای که بابایی تازه خریده و هم سه چرخه رو میزاری بالای سرت و بعدش می خوابی ...
23 آذر 1389

سوال و جواب

همیشه بهت می گم شما پسر منی ، عزیز منی ، عمر منی ، جون منی ، جیگر منی و ..                                    یه روز ازت پرسیدم : محراب شما جیگر کی هستی : گفتی جیگر مامانی  گفتی حالا مامانی جیگر کیه ؟ گفتی : جیگر مادرجون ، جیگر بابابزرگ و جیگر بابایی   ...
12 آذر 1389

بدون عنوان

این اولین جمعه ای بود که من و شما بدون بابایی روزمون رو سپری کردیم . خیلی روز بدی بود ... هر کسی که آیفون در رو می زد شما می رفتی بیرون و می گفتی بابایی محسنم اومد اما وقتی در باز می شد و می دیدی که بابایی نیست برمی گشتی تو خونه و می گفتی میاد دیر نمی شه خوب حتما کاری داشته .  خلاصه تا شب هر زنگی که می خورد شما می رفتی بیرون که شاید شاید بابایی باشه . چقدر سخته انتظار اومدن کسی .... اونم کسی که برات خیلی عزیز.  
11 آذر 1389

مامانی کتابتو بده نیگاه کنم

هر موقع که کتابمو برمی دارم که بخونم شما میای جلو می گی مامانی کتابتو می دی عکساشو نگاه کنم دست میزاری روی یک خطش می گی این چیه ، اگه عکسی داشته باشه می گی این چیه کتابو از اول تا آخرش ورق می زنی ، حتی اگه عکس هم نداشته باشه .     ...
21 آبان 1389