محراب محراب ، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره
ملیکاملیکا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره
متینمتین، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

فرزندانمان محراب ، ملیکا و متین

واژه نامه

سلام ، عزیز من و بابایی : اومیدوارم که حالت خوب ، خوب ، خوب باشه ، خنده بر لبات باشه ببین وقتی که 2 سال و نیمت بود به کلمات پایین چی می گفتی : * استکان : اسککان * دنیا : دویا * لوس : ناس * روشن : دوشن * خاموش : آموش * آدامس : آداس   ...
14 آبان 1389

نوید و نازنین دایی مهدی

این دوتا کوچولوی ما بچه هایی دایی مهدی هستن . نوید رو خیلی خیلی دوستش داری ، موقعی که می خواد بره خونشون یه عالمه براش گریه می کنی ، ما هم مجبور میشیم با نقشه و کلک نوید رو بفرستیم خونشون . اما با نازنین - خواهر نوید - زیاد بازی نمی کنی اسباب بازیاتو بهش نمیدی در کل اسباب بازیاتو به هیچ کس نمی دی فقط بعضی اوقات اون اسباب بازیایی که دوستشون نداری و دیگه خراب شدن رو برای نازنین و دانیال میاری که بازی کنن .
12 ارديبهشت 1390

ابراز محبت

یکی از روزهای هفته خیلی روز پرکاری بود ، شب از همگی زودتر خوابیدم ، مادرجونت عصر روز بعدش می گفت : دیشب که از همه زودتر خوابیده بودی محراب تا ساعت 30/11 شب بیدار بود اومده بود کنارت و برات شعر عروسک من قرمز پوشیده ... می خوند نگات می کرد و بوست می کرد  
9 مهر 1389

وای چه پیاده رویی کردی

دیروز با محراب رفتیم دکتر ، اولش می گفت که دکتر رو دوست ندارم خلاصه وقتی رفتیم داخل مطبش ، گذاشتمش روی پام تا خانم دکتر معاینش کنه ، وقتی معاینش می کرد گریه نمی کرد من و مامانم تعجب کردیم چون قبلاً نمی گذاشت معاینش کنن و گریه می کرد ، از مطب که اومدیم بیرون رفتم داروهاشو بگیرم ، می خواستم ماشین بگریم که زود برسیم خونه نذاشت سوار اتوبوس هم نشد ، از مطب تا خود خونه پیدا اومد حتی نذاشت که بغلش کنم برامون خیلی تعجب آور بود که این همه راه رو پیاده اومد این اولین باری بود که این همه پیاده روی کرد .
21 شهريور 1389

لیست دوست داشتنیات

  وقتی بهت می گم اندازه تمام دنیا دوست داریم شما هم می شینی پاهاتو دراز می کنی دستاتو می زاری روی پاهات و می گی مادرجون دوست دارم ، بابابزرگ دوست دارم ، دایی غلامرضا رو دوست دارم ، مامانی رو دوست دارم ، دایی هاشمو دوست دارم ، دانیال رو دوست دارم ، خلاصه همه دایی ، خاله و عموهایی که اسموشون یادته رو می گی .     ...
18 شهريور 1389

آموزش

بیشتر اوقات از محل کارم که میام سمت خونه اگه از طرف میدان ابوذر بیام یک دکه ای کار ایستگاه هستش که از اونجا برای شما کتاب می گیرم .  اولین کتابی که برای شما گرفتم آموزش وسایل مثل ماشین ، کلاه ، کیف و ... . دومین کتابت آموزش میوه ها بود    سومین کتابت که یک طرف حروف الفبا بود و طرف دیگش تصاویر حیوونا بود                                                    &nb...
4 شهريور 1389

اینو میخوام بپوشم

وقتی تصمیم می گیریم بریم بیرون از خونه ، شما از همه زودتر می ری در کمدت رو باز می کنی و لباسایی که دوست داری بپوشی رو برمی داری و اجازه نمی دی که ما نظر بدیم ...
29 مرداد 1389